تبليغاتX
ميهن گرایان

ميهن گرایان

فرهنگي

مطلب:
حراج منزل دکتر حسابی به علت بدهی

آیا می شود یاد و یادگارهای یک دانشمند که افتخار ملیست را حراج کرد؟


منزل دکتر محمود حسابی، دانشمند معاصر کشور مدتی است که به حراج گذاشته شده

و آن آگهی زننده «حراج» که از طرف یکی از بانک‌های دولتی پشت در خانه‌اش نصب شده،

همه احساس افتخار و غرور و سربلندی از همجواری با پدر علم فیزیک را یکجا به اندوه و افسوس تبدیل کرده است

 

یاد یک خاطره از دکتر حسابی افتادم

روزی در کلاس درس یکی از دانشجویان از استاد می پرسد استاد شما از جهان سوم آمده اید جهان سوم چگونه جاییست ؟

پاسخ استاد حسابی :جهان سوم جاییست که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی خانه ات را ویران می کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:56  توسط بابك  | 

نادرشاه پادشاه میهن پرست و دلاور ایرانی

بخش دوم

در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنیم :

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم . من همیشه به دنبال نوری بودم , نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار بیگانگان قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق وجودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ . نادر به سفیر روسیه دستور داد که شهرهای دربند , باکو , شروان , اران , ایروان , رشت , گیلان و همه مناطق قفقاز را که پطر کبیر به تصرف خود در آورده است و همچنین تاتارهای کوهستانی داغستان را که به زیر سلطه خود در آورده بود را به ایران بازگردانند . نادر با غرور تمام اظهار داشت اگر روسها از مرزهای ما عقب نشینی نکنند خود جارویی به دست میگیرد و همه آنها را از آن مناطق بیرون خواهد ریخت . زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 147

نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشداگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:25  توسط بابك  | 

نادرشاه پادشاه دلاور و میهن پرست ایران

بخش نخست

نادر شاه افشار از ایل افشار بود و از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام می باشد ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت ترکان عثمانی کردستانات ایران را اشغال کرده بودند . در نبرد صفویه و عثمانی هزاران سرباز ایرانی در جنگ پرافتخار چالدران بدلیل عدم وجود سلاحهای مدرن کشته شده بودند . چالدران از نبردهای بزرگ ایرانیان محسوب میشود که مردم بومی منطقه آذربایجان و کردستان و دیگر نقاط ایران تا آخرین قطره خون برای پاسداری از ایران در برابر سپاه متجاوز ترکان عثمانی به شهادت رسیده بودند . نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای ایرانی را  به خاک ایران برگرداند و انتقام چالدران را از ترکان متجاوز گرفت . سپس از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند . سپس کمر بند پادشاهی ایران را در سن 48 سالگی بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان که جزو غارتگران بودند (حدودا 800 نفر ) و در قتل عام مردم ایران نقش اساسی داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند . نادر شاه با مردانگی و دلاوری حکومت محمد گورکانی را به هندی ها بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایران در بانک مرکزی  است . نادر شاه بزرگ 12 سال سطنت نمود و ایران را باردگیر سرافراز در جهان سربلند و مقتدر نشان داد ولی متاسفانه در سال 1160 بوسیله عده ای از ترکان خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد. نادر مردی خستگی ناپذیر , دلاور , میهن دوست , مبارز , ضد استعمار و بزرگ منش بود . آرامگاه وی در مشهد است و با همت رضا شاه بزرگ ساخته شد . در همین مکان آرامگاه بزرگ مردی دیگر کنل محمد تقی خان پسیان نیز است . دلاور بزرگ ایران از آذربایجان . در ساخت این بنای سترگ و  جاوید استادان و فرهیختگانی همچون : استاد ابوالحسن صدیق ( طراح تندیس سنگی نادر ) حسین علاء , سید حسن تقی زاده , ابراهیم حکیمی , علی هیبت , علی اصغر حکمت , سپهبد امان الله جهانبانی , دکتر عیسی صدیق , سپهبد فرج الله آق اولی , سرلگشر محمد حسین فیروز , دکتر رضا زاده شفق , دکتر محمود مهران , اللهیار صالح , دکتر غلامحسین صدیقی , مهندس محسن فروغی , سید محمد تقی مصطفوی , در کل وزارت جنگ , وزارات دارائی , وزارت فرهنگ , کمکهای مردمی و دولت شاهنشاهی از مهم ترین عوامل ساخت این مجوعه سترگ و به یاد ماندنی است . در زیر نقشه ایران در زمان نادر شاه افشار نشان داده شده است ( اصل نقشه در موزه نادرشاه موجود است ) . بزرگ مردی که کشور ایران را دگر بار به صورت متحد و بزرگ گردآوری کرد . نادر اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و باردگیر ایران قدرتمندترین کشور آسیا گشت . شهرهای ایرانی در دوره نادر به شرح زیر بودند : جمهوری آران یا آذربایجان , ترکمنستان , افغانستان , بلوچستان ( پاکستان ) , گرجستان , داغستان , ارمنستان , بحرین , قطر , کشمیر و . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:9  توسط بابك  | 

اردبزرگ

پادشاه روشنفکران و اندیشمندان امروز ایران کسی نیست جز ارد بزرگ . او مرجع خرد و دانش کهن ایران زمین است . آغشته ایسم های فرنگی نشده و در عین حال از صوفی گری بیزار است نگاه او چنان که در نظریه قاره کهن اش دیده می شود سازنده و  رو به جلو ست .

بسیاری از روشنفکران قرن حاضر ، رشد خود را مدیون مچ گیریها و انتقادات بی پایه و اساس از این و آن هستند حال آنکه ارد بزرگ به جای این اعمال همواره مسیر درست را نشان می دهد و هدفش ساختن است نه تخریب کردن .

او با سخنان و نظریاتش روح امید و زندگی را بر قلب و روح جوانان نسل امروز می دمد .
ارد بزرگ دوست داشتنی ترین متفکر و اندیشمند حال حاضر حوزه تمدنی ایران است بسیاری از جوانان هر روز سخنان او را برنامه زندگی خویش قرار می دهند این از بازخورد و نگاه آنان در حجم گسترده سایتها و انجمنها اینترنتی قابل مشاهده است نشریات در کشورهای فارسی زبان هم از مشتریان دائمی اندیشه های این خردمند بزرگ هستند .
چه چیزهای باعث شده است ارد بزرگ بدین پایه دوست داشتنی باشد ؟


 آیا این اثر سخنان اوست که روان انسان را به هیجان می آورد و یا نظریه  عالی او که خواستار جدا شدن قاره کهن از آسیا و اروپاست و قاره کهن ، که اندیشه ایرانی برآن حاکم است را از کشمیر و پامیر تا مدیترانه میداند؟
ویا اهمیت دادن وی به میهن پرستی و آزادیخواهی که آن را دو رکن رشد می داند؟
ویا دوستی نزدیک او و شهید احمد شاه مسعود ؟
و یا توجه بسیارش به ادب و اخلاقیات ؟
و یا رد نظریه دهکده کوچک جهانی و اعتقاد به اینکه در دنیای امروز برتری از آن فرهنگ های متعالی همچون اندیشه ایرانی است ؟
و یا کتاب آرمان نامه که حاوی اندیشه های اوست و به شدت مورد استقبال قرار گرفته است؟... 


هر چه که هست اندیشه او گویای یک گام رو به جلو درعرصه فرهنگ و اندیشه ایرانیست .
علاقه بزرگان و مردم کشورهای فارسی زبان نسبت به او هم خود حدیثی مفصلی است . در سایت هوادران رییس جمهور تاجیکستان نام او را می بینید تا نمایندگان ارشد و حتی هیئت رییسه مجلس افغانستان و حتی هواداران رییسان جمهور گذشته افغانستان ، همه جا یاد و نام اوست . در ایران هم که  از بزرگترین سایتهای اینترنتی حاضر تا وبلاگهای ساده همه جا با سخنان و اندیشه های او برخورد می کنید .

ارد بزرگ تمام این شهرت روزافزون خویش را مدیون همنوایی با تاریخ ، فرهنگ و مردم سرزمین خویش است . سرزمینی که به وسعت قاره کهن است .
نکته بارز عملکرد ارد بزرگ در آن است که به هیچ وجه خود را آغشته درگیریهای روزمره اجتماعی نمی کند و همواره همه را به نیک اندیشی و تحمل یکدیگر فرا می خواند .
این در حالی است که در همه جا از صوفی منشی جوانان انتقاد کرده و خواستار حرکت و جوشش نسل نوی ایرانی برای کسب افتخارات بی پایان است .


 

ماخذ : کتابخانه مجازی نودهشتیا

 www.98ia.com/Content-pa-showpage-pid-10.html 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 8:20  توسط بابك  | 

درسي از تاريخ ايران براي همه اعصار و همه ملل

 

در ماه مه سال 570 ميلادي ژنرال «وهرز ديلمي» فرمانده نيروهاي اعزامي ايران به يمن، پس از ايراد نطقي براي افرادش، دستور داد كه كشتي هاي نيرو بر را آتش بزنند و غرق كنند تا سربازان خيال عقب نشيني و بازگشت را به ذهن خود نياورند.

اين نيرو به درخواست سران قبايل يمن، به دستور شاه وقت دولت ساساني ايران، «خسرو انوشيروان» از طريق خليج فارس به يمن فرستاده شده بود تا ارتش اشغالگر حبشه را از آنجا براند.

سپهبد «وهرز» پس از پياده شدن در يمن متوجه شد كه شمار نيروي حبشي اشغالگر (ابرهه) بيش از سه برابر سربازان اوست.

وي پس از كسب اطلاع از شمار نيروي حبشي ها خطاب به سربازان خود گفت:

ما به اينجا آمده ايم تا متجاوز را بشكنيم و برانيم. ما براي شكست خوردن، به اسارت درآمدن، شكنجه و تحقير شدن و به صورت برده در بازار به فروش رفتن نيامده ايم.

براي يك سرباز، مردن در ميدان نبرد به مراتب بهتر از اسارت و تحقير و عمري بردگي است.

نياكان ما اين را مي دانستند كه تسليم شدن سرباز ايراني را منع اكيد كرده اند. براي احترام به اين قانون مقدس نياكان، من دستور مي دهم كه همين امروز كشتي هايي را كه با آنها آمده ايم آتش بزنند تا در برابرمان تنها دو راه داشته باشيم: پيروزي و يا مرگ.

ما از حمايت مردم يمن برخوردار هستيم كه امتيازي است بزرگ.

ما با تاكتيك تازه اي وارد جنگ مي شويم كه آن را طرح كرده ام و اين تاكتيك با آن چه كه شما تجربه كرده ايد تفاوت دارد.از فيلهاي جنگي نظاميان حبشي نهراسيد؛ فيل از شتر مي ترسد و ما با دوانيدن گله شتر به سوي فيلها، آنها را فراري مي دهيم و سپس پياده حبشه را ازجاي بر مي كنيم و به دريا مي ريزيم.

در جنگ يمن نيروهاي اعزامي ايران پيروز شدند ، سپاه ابرهه با كشته شدن پسر او ، مسروق ، فراري شد و يمن تا زمان گسترش اسلام در جزيرة العرب تحت الحمايه ايران بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 8:27  توسط بابك  | 

روشنفکر

«روشنفکر کسی می‌تواند باشد که با پندار و کردار خود استقلال فکری، ارادی و عاطفی را از دیگری نگیرد، بلکه در او بپروراند و با پرورش اندیشه و دانش، مردم را از جهل برهاند. روشنفکر ما عموماً در دهه‌های اخیر، اگر سوداگری مادی و معنوی نمی‌کرد، یا مذهبی بود یا مارکسیست مکتبی، یا آمیخته ای از هر دو با هم. در هر دو حال روشنفکری‌اش را از برکت وجود دوست یا دشمن خود داشت که حکومت پیشین باشد. به محض اینکه این محور حیاتی را از او گرفتند به مرگ معنوی درگذشت.»
دکتر آرامش دوستدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:51  توسط بابك  | 

قانون

در زندگی ما انسان ها قوانین مختلفی حکومت می کنند قوانینی از قبیل قوانین فیزیکی اجتماعی شیمی زیست شناسی ریاضی منطقی و ....
راز زندگی انسان در پی بردن به این قوانین است . اگر بخواهیم انواع قوانین را برشماریم بی شمارندتا جایی که قوانین ادبی و دینی را نیز شامل می شود .
ولی قوانین را می توان به دو گروه کلی تقسیم کرد : 1- قوانین طبیعی 2- قوانین اجتماعی
سال هاست که انسان ها به نبال کشف قوانین طبیعی هستند یعنی روابطی که بین اشیا حاکم است .
تعریف دانش یعنی یافتن روابط حاکم میان چیز ها .
در این قسمت تمام تلاش انسان در درجه ی اول کشف این روابط است و در درجه دوم به کارگیری این روابط در جهت سود و منفعت خود است.
ولی قوانین اجتماعی دو دسته هستند :1-قوانینی که انسان وضع می کند به اصطلاح ساخته ی دست انسان است و قوانینی که انسان به دنبال کشف آن است این قوانین از طرف دیگر قابل تقسیم بندی هستند 1ـفردی 2ـاجتماعی .
می گویند افلاطون اعتقاد به دو جهان داشت 1ـجهان مثل 2-جهان هستی و جالب این جاست که فرضیه را در مدتی ک در ایران بود از جهان بینی زرتشت به وام گرفته است هر چیزی در جهان هستی سایه ایی از جهان مثل است.
ومن فرضیه ای دیگر دارم هر یک از قوانین انسانی گویا سایه ای از قوانین طبیعی هستند به طور مثال همان گونه که در طبیعت نیروی جاذبه وجود دارد در میان انسان ها نوعی از نیروی جاذبه وجود دارد همان گونه در طبیعت نیروی گریز از مرکز وجود دارد در میان انسان خا نیز چنین نیروی وجود دارد
ادامه دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:0  توسط بابك  | 

سروده ای منسوب به فردوسی بزرگ

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
شوربختانه با بررسی هایی که کردم دریافتم این شعر از فردوسی نیست

ریشه گاه : بهار نوو فردوسی نیای بزرگ ایرانیان
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 19:41  توسط بابك  | 

نگاه فردسی به زن

فردوسي تا آنجا كه توان داشته و مدارك سند ها ي موجود اجازه مي داده است با توجه به شرايط روز از مقام زن دفاع كرده  و به آن احترام گذاشته است نخستين زني كه در شاهنامه به آن برخورد مي كنيم فرانك مادر فريدون است كه در دوران بيداد ضحاك و براي اين كه فريدون را حفظ كند به سختي هاي زندگي در نقطه اي دور افتاده و پنهان از چشم ضحاك وضحاكيان و با خردمندي و ظيفه خود را به انجام مي رساند . فرانك نه تنهادر ميان زنان زني با فراست است بلكه در مقايسه با مردان شاه نامه مي توان گفت فردي در مقايسه با ديگران (چه زن و يا مرد)))
بسيار هشيار و خردمند است ودر تمام مرحله هاي زندگي جز از خرد خود ياري نمي طلبدو سرانجام فريدون را سالم و با خلق نيكو به جامعه تحويل مي دهد.
فرانك بدش نام و فرخنده بود                                                       به مهر فريدون دل آكنده بود
رودابه مادر رستم با تلاش سيميندخت همسر مهراب كابلي بازال ازدواج مي كند كه رستم محصول اين ازدواج است. موقع زايمان به دليل بزرگ بودن رستم براي نخستين
بار در جهان اورا از شكم مادرش بيرون مي آورند كه امروزه به آن سزارين مي گويند گويا سزار را هم به همچنين روش از شكم مادرش بيرون آورده بودند و غربي ها اين عمل را
براي نخستين بار مي دانند و نام آن را سزارين گذاشته اند يعني زادن به روش سزار  بسيار شايسته است كه ما ايراني ها زادن به شيوه ي سزارين را رستمي يا به قول
زنده ياد ماه يار نوايي رستميك يعني زادن به شيوه ي رستم بناميم ولي اوج آزادي خواهي فردوسي به تهمينه همسر رستم و مادر سهراب مربوط مي شود نخستين دختري كه به بالين رستم مي رود و از او خواستگاري
مي كند كه اجازه دهد تهمينه همسر او شود . اگر اين روحيه ي تهمينه را نه با روزگاري كه رستم مي زيسته است و نه با زبان فردوسي و روحيه ي غالب آن هنگام نسبت به زن بلكه
با امروز و آزادترين كشور هاي جهان مقايسه كنيم عظمت كار تهمينه و روايت كننده ي آن فردوسي بهتر پي مي بريم.
و قتي سودابه دختر زيباي شاه هاماوران را نزد كاووس مي آورند با تكيه بر مقام خود مي خواهد او را به همسري يكي ديگر بسپارد ولي سودابه اعتراض مي كند كه كسي حق
ندارد شوهر براي من تعيين كند من خودم شوهرخود را انتخاب مي كنم و وقتي از او مي خواهند شوهر خود را تعيين كند سودابه مي گويد اگر قرار باشد در اين جلسه كسي را انتخاب كنم
كسي جز كاووس شاه را نمي پسندم سودابه فردي فتنه گر بود ولي شجاعت زنانه ي او در دربار كاووس را نمي توان منكر شد زن خود براي خود شوهر انتخاب مي كند .
مي توانستيم از گرد آفريد فرنگيس مادر سياووش و يا منيژه و دلدادگي او به بيژن و بسياري مورد هاي ديگر شاهنامه ي فردوسي نام ببريم تا بيشتر به نظر و برخورد احترام آميز فردسي خردمند نسبت
به زن آگاه شويم ولي به همين چند اشاره بسنده مي كنيم كه در حوصله خوانندگانم اين تارنما بگنجد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:2  توسط بابك  | 

خِرَد در ایران باستان

 

 

در جهان بینی ایرانیان باستان، دانش آموزی و سنجیدگی و فرهیختگی ویژه ی گروهی از مردم نبوده است، بلکه کوشش در راستای شکوفانیدن و به بار نشانیدن فرهنگ، که تخم آن در نهانخانه ی هر کسی پاشیده شده است، یک باید همگانی دانسته می شد و هر کسی بایستی بکوشد تا از راه خرد و دانش و اندیشه ی نیک رمز و راز فرمانروایِ بر هستی و شایست و نا شایست را بشناسد و میان آنها چینه بندی کند .آنچه که ما در این رشته گفتارها می ستاییم و به آن می بالیم فرهنگ ایرانزمین است که برآمده از آرمانهای بلندِ مردمی است که در هزاره های تاریخ، در این گستره ی فراخ دامن زندگی کرده اند نه کِرد و کار این خاندان یا آن خاندان در گذشت تاریخ . این درست است که فردوسی خرد را افسر شهریاران می داند  اما فردوسی نمی گوید که خرد ورزی و فرهیختگی و ادب و دانش آموزی ویژه ی شهریاران است و دیگران را از این گوهر اهورایی بهره ای نیست بلکه مگوید :

 خرد تیره و مرد روشن روان          نباشد همی شادمان یکزمان

 خرد ورزی و فرهیختگی و دانش آموزی از دیدگاه فرهنگ ایران یک باید همگانی است  و اگر نیک بنگریم خواهیم دید که فرهنگ ایران خرد را و جان را  هم گوهر و همسنگ و همزاد  و در امتداد یکدیگر می شناسد  از این روست که فردوسی بزرگ شاهکار بی همتای خود را  به نام خداوند جان و خرد آغاز می کند و جان را  جدا و پاره شده از خرد نمی داند بلکه خرد را  ادامه ی هستی جان و آن را چشم جان به شمار می آورد.

 خرد چشم جان است چون بنگری – که بی چشم شادان جهان نسپری

اما این خرد گوهرین تنها به دستیاری آموزش و پرورش و پژوهش و جستجو و همپرسی کردن است که از تاریکخانه ی درون آدمی سر برون میکشد و می شکفد و رخ نشان می دهد.

واژه ی فَرِشگرد در سرودهای اشو زرتشت درست در همین راستاست که پیاپی آن را بکار می برد. 

در این جا یاد آوری میشود که واژه ی خرد و واژه ی عقل را نباید هم گوهر و این همان دانست . عقل در زبان عربی به ترتیب این آرِشها ( معانی )  را دارد  :

1- بند آوردن اسهال

2- بستن زانو و لنگ شتر

3 - دیه دادن و دیه گرفتن ، از قصاص چشم پوشیدن در برابر دیه

4 – شناخت خیر و شر بر بنیاد شریعت

5 – جوهری لطیف و نوری روحانی که نفس آدمی بدان درک می کند علوم ضروریه را این علوم ضروریه را که عقل درک می کند همان اوامر و نواحی شریعت است  و شناخت حرام وحلال و گناه و کیفر ، به گونه ی که الله و رسول او حکم می کند نه بدانگونه که آدمی از راه بینش خود بدان رسیده باشد.

  بنابراین می بینیم که واژه ی خرد نه تنها با عقل این همان نیست بلکه سرشت این دو از بیخ و بن با هم ناسازگار اند، عقل همیشه در صراط المستقیم می رود و صراط المستقیم آن است که الله و یهوه و پدر آسمانی و رسولانشان پیشاپیش فراروی او گذاشته اند عقل پیرِ جهان دیده و کار آزموده است، خطر نمی کند هیچ نیازی به جستجوی راههای تازه و ایده های تازه نمی بیند هر چیز تازه برای او بیگانه است از این رو عقل از چیزهای تازه و بیگانه می ترسد.

عقل سازشکار است و برای رسیدن به آرمان شهر خود که آن را غایت خیر می نامد به آسانی شر بکار می برد دروغ می گوید، چاپلوسی می کند، تقیه میکند، دورویی می کند، نیرنگ بکار می برد، نا جوانمردی می کند، پیمان می شکند، آنچه که به مصلحت اش باشد آن میکند و به جز به مصلحت خود به چیزی نمی اندیشد . از این رو دروغ مصلحت آمیز را سفارش می کند به جز آنکه شریعت و رسول و امامش نشان داده اند هر راه دیگری را بیراهه می شمرد،  در جهان تنها یک حقیقت را می باورد  و آن یگانه حقیقت همان است که کیش او و شریعت او گفته و نموده اند و جز آن هیچ حقیقت دیگری را نمی باورد و هر سخن دیگری را یاوه می پندارد.

اما خرد چنین نیست خرد جستجو گر است . خرد جوان و برنا و دلیل است ، جوانمرد است پیمان شکنی نمی کند دروغ مصلحت آمیز نمی گوید برای رسیدن به آرمان شهر خود، خود را خوار و زبون نمی کند، خرد همیشه در جستجوی تازه ها و ناشناخته هاست، و می خواهد زیر و روی هر چیز تازه ای را بشناسد و بیازماید خرد هیچ حقیقتی را یگانه حقیقت در جهان نمی شمرد از این رو پیوسته در جستجوی راههای تازه و چیزهای تازه و حقایق تازه است و در این راه از شکست نمی هراسد، هر شکستی را آزمونی تازه و پیروزی تازه بشمار می آورد،اما ولی فقیه که اوامر و نواحی شریعت را کالبد شکافی می کند تا بتواند جنازه ی خود را بردوش آنها  بکشاند نماد عقل است حاکم شرع که دست و پایش را در بستر شریعت دراز می کند تا دست و پای دیگران را قطع کند نماد عقل است عالم روحانی نماد عقل است . خرد درست همانند آب کارریز ، تر و تازه و دونده و پاک و نا ایستاست ، می خواهد همه چیز را مانند خود تر و تازه و شاداب و نو کند اما عقل همانند برکه است، آب انبار است، بوی ناک است، پلیدی های بسیار دارد گور کنی است که چشم دیدن بازی گوشی رنگهای شاد را در میان گندم زارها و در زیر تابش خورشید ندارد از اینرو در سیاهی گورهای پوسیده استخوان های مردگان را زیر و زبر می کند تا سر پناهی برای خود فراهم آورد دیگر آنکه خواستگاه عقل مغز است اما خرد کوشش شاد همه هستی آدمیست چشم و گوش و دست و پا و بینی و زبان و پوست و همه ی دیگر اندام های آدمی تار و پود رنگین خرد را فراهم می آورد  مغز در زایش خرد همان اندازه دست دارد که  دست و پا و چشم و گوش و دل و جیگر و پوست آدمی . فرهنگ ایران از آنجا که آدمی را پدید آمده از بن خدا می داند او را آراسته به گوهر خرد می شمارد و می گوید :

 تویی کرده ی کردگار جهان             شناسی همی آشکار و نهان

می گوید تو همه ی آنچه را که برای شناخت شایست و نا شایست و آشکار و نهان جهان بایسته است در تاریکترین لایه های هستی خود داری اما این بیخ که تخم خرد و دانش تو در آن پنهان است با نور ایمان شکفته نمی شود بلکه با شخم زدن و آبیاری کردن جوانه می زند و بر و بار می آورد .

هر زمان نو می شود دنیا و ما            بی خبر از نو شدن اندر بقا

 پس برای همگام شدن با این جهان پویا و نا ایستا و هر زمان نو شونده هر روز باید اندیشه ای تازه و بینشی تازه و طرحی نو فراز آید به فرموده حافظ :

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساقر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

 نگارنده : آبراهامیان
برگرفته از پیام آور آریایی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:37  توسط بابك  | 

سیاست

سیاست هرگز نظر مرا جلب نکرده است زندگی سیاسی به زندگی سگی شباهت دارد بی آنکه از حس صداقت و وفاداری سگ بهره ای برده باشد
رادیرد کیپلینگ
روزگار سیاست زد گیست هنگامی که می شنوی یک نفر برای ماندن در قدرت چه فجایعی به بار می ورد هنگامی که زندانی بسته می شود وآن همه رسوایی چه سخت و دردناک است هنگامی که خبرهای شرم آور و دردناک از زندان ها به بیرون می آید سیاست چه زشت است.
در واقع هدف سیاست مدیریت زندگی اجتماعیست و آن روز که با تحمیق عوام درآمیزد چه چهره ی زشتی از خود به نمایش می گذارد.
شگفتی من از آن است که هر گاه این مردم از وضع جامعه ناراحت می شوند نخستین کلامشان این است که "مملکت صاحب ندارد" گویا اینان بردگانی هستند که به دنبال صاحبان خود می گردند گویا چندین قرن است که عادت کرده اند به بردگی.
به نظر من این جمله باید جایگزین جمله ی بالا شود ."مملکت قانون ندارد" اما چیزی که در مملکت ما زیاد است قانون است ولی قانونی که فراتر از خود کسی را داشته باشد که بتواند قانون را بازیچه ی خود کند یعنی بی قانونی و هرج و مرج و ضعیف کشی . یعنی همین فجایعی که امروز شاهدش هستیم
از سولون خواستند که خود را دیکتاتور دائمی کند امتناع کرد و گفت دیکتاتوری پایگاهی بس نکوست ولی برای فرود آمدن از آن راهی وجود ندارد. 
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:5  توسط بابك  | 

قصه‌ی شهر سنگستان

با یاد «مهدی اخوان ثالث» در نوزدهمین سال خاموشی‌اش
قصه‌ی شهر سنگستان

... همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می‌گفت: آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی‌تر ز آنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آیا؟
و برف جاودان بارنده سام گُرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟
سخن می‌گفت، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه‌ها می‌کرد
ستم‌های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می‌کرد
غمان قرنها را زار می‌نالید
حزین آوای او در غار می‌گشت و صدا می‌کرد
غم دل با تو گویم، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 8:36  توسط بابك  | 

مرد 2500 ساله

سخنان سعیدی‌سیرجانی در مجلس یادبود استاد خانلری
شهریور ماه 1369
مرد 2500 ساله
« ... خانلری در بیماری اخیر بیش از یك ماه ملازم بستر و مقیم بیمارستان بود، غالب ساعات شب و روزش در نوعی اغما و بیهوشی گذشت، لحظات كوتاهی چشم می‌گشود و به زحمت كلمه‌ای می‌گفت و بار دیگر به خواب می‌رفت. دو روزی پیش از مرگش مرد نازنینی از آشنایان به عیادتش می‌رود و این مقارن لحظاتی است كه بیمار پس از دقایقی بیداری چشم بر هم نهاده و آمادة فرو رفتن به خواب اغما گونه است. مرد محترم كه اهل فن و تكنیك است و با ریزه‌كاری‌های ادبی چندان سر و كاری ندارد، وارد می‌شود و سلامی می‌كند و ضمن احوال‌پرسی سوالی مطرح می‌كند كه: آقای دكتر چند سال دارید؟
طرح همچو سوالی در چونین موقعیتی چندان خوشایند نیست، بوی خیر و امیدی از آن نمی‌آید. اما خانلری در عین ظرافت و نكته‌دانی مردی مودب است و مبادی آداب، نمی‌خواهد با بستن چشم و لب، به مكالمه پایان دهد. لبان بی‌رمق مرتعشش را می‌گشاید و با صدایی كه بسختی شنیده می‌شود جواب می‌دهد، جوابش كوتاه است، اما عمیق است؛ یادتان باشد، عیادت‌كننده پرسیده است آقای دكتر چند سال دارید؟
خانلری می‌گوید: 2500 سال.»
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:6  توسط بابك  |