تبليغاتX
ميهن گرایان

ميهن گرایان

فرهنگي

حج از مولوی

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید                                     معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه دیوار به دیوار تو                                    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                                      یک بار از این خانه بر این بام برآیید
یک دسته گل کو اگر باغ بدیدید                                      یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه رنج شما گنج شما باد                                       افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:45  توسط بابك  | 

اساس و ریشه

ما اصل و اساس خود را از دست داده ایم فراموش کرده ایم گم کرده ایم ما نیاز به بازگشت به خویشتن خویش و نوزایی داریم همیشه هستی از هسته سرچشمه می گیرد هسته ی ما آن است که در خاک قرار می گیرد و بنیاد ما را در خود دارد و ما ادامه و شاخ و برگ آن می شویم آنگاه که هسته خود را انکار کردیم یعنی بر هستی خود شوریدیم و از ریشه خود بریدیم . هسته ی ما پیشنیان ما هستند هسته ی ما فرهنگ 2500 ساله ی شاهنشاهی ماست و هر گاه هسته ی خود را نپذیریم و هستی خود را انکار کنیم فرهنگ ما بر نیستی و بی هویتی استوار می شود .
اگر به گذشته ی خود نیم نگاهی کنیم تاریخ 2500 ساله ی ما شامل 1100 سال پیش از اسلام  و 1400سال پس از اسلام است پیش از اسلام مردم این سرزمین همیشه در برابر هجوم بیگانگان دلیرانه ایستادند و سرافرازی  و شاد خواری و شادنوشی و شاد زیستی جزو فرهنگ ما بود بدون آنکه نیازی به فرهنگ شهادت باشد سال ها پاسدار این مرز و بوم در برابر قوم های وحشی که از شرق و غرب و جنوب و شمال حمله  می کردند بودند .
ولی 1400 سال پس از اسلام را بنگرید هر قوم وحشی که فرصت کرد وبیکار شد به این مرز و بوم تاخت و هر آنچه خواست کرد ار عرب ها گرفته تا مغولان و سلجوقیان و غزنویان و خوارزم ها . واکنش مردم تنها پذیرفتن شکست بود .
آن مردمی که پیش از اسلام جهان را در می نوردید و کسی  یارای رویارویی با آنان را نداشت چه شده بود چرا آن مردم شکست ناپذیر امروزه چنین شکست پذیر شده بود ؟چرا جای شادی را غم گرفته است چرا جای شادخواری و شاد نوشی را  شلاق و ماتم گرفته است .
و امروزه فرهنگ ایرانی وارونه شده است . و ایرانی گذشته ی باشکوه پیش از اسلام خود را تحقیر می کند تا متولیان تاریخ پس از اسلام به او بگویند که تو هر چه داری از ماست و خود هیچ نبوده ای و ما باید وارون آن را به نمایش بگذاریم  .
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:4  توسط بابك  | 

دلیری


در دنياي امروز  همه ي تلا ش حكومت هاي استبدادي در اين است كه عنصر شجاعت را از انسان بگيرند زيرا انسان شجاع و دلير حدود و حقوق خود را مي شناسد و ارزش آن را مي داند و
آن را به كسي نمي بخشد . پس زورگويان نياز دارند نخست عنصر دليري را از انسان بگيرند .
دلير و شجاع كسي است كه نخست پرده ي ناداني از پيش چشمش كنار مي رود  و به حق و تكليف خود آگاه است و حق خود را طلب مي كند او به چيزي كمتر از حق خود خرسند نمي شود .
 در ضمن افراد شجاع تن به هر خواري و ذلت نمي دهند و به آساني به فساد آلوده نمي شوند . تا امروز در مورد علت فساد در جامعه سخنان بي شماري زده شده و هر كس براي فساد علتي نام برده از جمله فقر و پايين بودن سطح فرهنگ و سواد .
به نظر من علت عمده ي فساد در جامعه پستي و حقارتي است كه در اثر نابودي عنصر دليري در انسان به وجود مي آيد .
البته بايد دانست تا حقوق جمعي برآورد نشود نمي توان به حقوق فردي دست يافت .
انسان هنگامي كه در تاريكي قرار گيرد به دليل جهل  به دور و بر خود دچار ترس مي شود . اين جا ناداني است كه موجب بيم و هراس مي شود و ترس انسان موجب فلج فكري و حركتي او مي شود در تاريكي انسان راهنمايي هر كسي را مي پذيرد . اينكه انسان راهنمايي فردي را بپذيرد هيچ ايرادي ندارد ولي چنانچه هميشه خود را وابسته به راهنما كند يعني فلج مغزي و پيامد فلج مغزي بردگي فكري است و اين يعني مسخ .
همه كساني كه به نوعي پيروي ايدئولوژي ويژه اي را بپذيرند در واقع مسخ شدگان مي باشند و همه انديشه ها و داوري مسخ شدگان بي اعتبار است.
مسخ شدگان كساني هستند كه در تاريكي مطلق قرار دارند و در برابر مراد خود هيچ گونه اراده اي ندارند همچون فرد مهجوري هستند كه شجاعت و شرافت انساني خود را با خته اند.


 پس نوشت :برای عزیزانی که مطلبمو می خونند من  نسبت به هیچ مذهبی قصد توهین ندارم 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:14  توسط بابك  | 

هویت و میهن

ميهن يعني زادگاه يعني هويت فرهنگي .
آن گاه که مي گويم من يعني جسمم ذهنم و تمام هستي من .
 من هيچ گاه در خلا و بريده از دور و بر خود معنا نمي دهد  هر گاه مي خواهند چيزي را بشناسند با استفاده از اجتماع و محيطي که در آن زندگي مي کند تعريف مي کنند تعريف يعني شناخته شدن هرگاه شناخته نشویم بودن ما در هاله های از ابهام فرو می رود و آشنایی آغاز زندگیست .
آشنایی ابتدای یافتن هویت است. به طور مثال هنگامی که می خواهیم دایره را تعریف کنیم می گوییم شکلی است که تمام نقطه های آن از مرکز به یک اندازهاست . با این تعریف دایره را داخل اجتماع شکل ها قرار می دهیم و هستیش را از نقطه ها می سازیم . تا دایره را تعریف نکنیم نمی توانیم وجودش را تجسم کنیم و آن را به حساب آوریم .
همه ی ما نیاز داریم تا به حساب آییم به حساب آمدن یعنی یافتن هویت خود و تا خود را نیابیم نمی توانیم دنیایمان را بسازیم .
یافتن خود نقطه ی آغاز زندگی سرشار از ساخت و ساز است . اگر کمی به دور و بر خود بنگریم می بینیم که بزرگترین هنر انسان امروزی ساختن است و انسان تا هویت خود را به درستی نسازد نمی تواند در ساخت و ساز دنیای اطراف خود نقش داشته باشد .
 میهن هویت ماست . البته هویت ما باید درست بیان شود . این هویت نباید ما را از جامعه ای که به آن متصل هستیم   و دارای تاریخ و فرهنگ دیرینه هستیم جدا کند هویت ما باید باعث یگانگی میهن ما شود . کمی جست وجو در جهان امروز به ما نشان می دهد که تنها کشور هایی راه پیشرفت را در پیش گرفتند که نخست هویت خود را شناختند و آن را ارج نهادند
روز بزرگداشت کوروش بزرگ بنیاد گذار هویت و میهن ایران را گرامی می داریم
و جشن آبانگان برتمام ایرانیان خجسته و پیروز باد
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:23  توسط بابك  | 

زبان فارسی

دیرینه ترین زبانی که در این مرز و بوم به آن سخن گفته می شده است  یعنی زبان رسمی و ملی ما ایرانیان برای سه هزار سال فارسی بوده است . این زبان بنابر سنگ نبشته ها و نسخه های خطی بسیار کهن است .
این زبان عامل یگانگی و هویت و یکپارچگی کشور ما در درازای تاریخ مان بوده است . تا جایی که دیگر مردمان جهان ایران را با نام پرشین می شناسند .
همه مهاجمانی که به این کشور حمله کردند نخستین تلاششان از بین بردن زبان ما و جایگزینی آن با زبان خودشان بوده است ولی باید گفت که فارسی گواه زنده ی عشق و علاقه مردم ما به کشور و هویت خود بوده است .
البته امروزه هم نطفه های همان تازیانی را که در گذشته های دور به کشور ما هجوم آوردند هنوز سعی  در به کرسی نشاندن خواسته های اسلاف خود دارند .
به همین دلیل مدتیست که در مورد پاسداری از زبان فارسی کشمکشی است گروهی بر این باورند که باید این زبان را سره و پاک کرد تا به جایگاه نخستین خود بازگردد و گروه دیگر بر این باورند که  نیازی به برابر سازی برای واژه های بیگانه نیست باید اجازه دهیم واژه های بیگانه بی حساب و کتاب وارد زبان ما شوند و همین گونه که امروز سخن می گوییم روش خوبیست و گروه نخست را به ریشخند می گیرند .
در مورد گروه نخست که  پاسداران راستین زبان ما هستند باید گفت چنین بازگشتی دور از ذهن می نماید .
در مورد گروه دوم هم باید گفت که در هیچ جای دنیا زبان ر ا به حال خود رها نمی کنند دیگر دوره ی غارنشینی به پایان رسیده است امروزه زبان هم علمی است و دستور زبان و ریشه شناسی دارد به نظر من کار گروه نخست برای پاسداری از زبان ما مورد نیاز است اما نمی توان انتظار داشت که همه ی واژه های ساخته شده و واژه های باستانی بکار برده شوند مردم باید هنگام سخن گفتن راحت باشند  و بتوانند مفهوم را به آسانی انتقال دهند ولی باید در نظر داشت که در به کار بردن واژه های بیگانه نباید کار را به جایی رساند که شالوده ی  زبان فارسی از هم بپاشد  به ویژه نباید دستور زبان فارسی را نادیده بگیریم .
در دوره ی قاجار نگارش زبان فارسی به جایی رسیده بود که از زیبای و روانی افتاده بود و از فارسی چیزی نمانده بود  هنگامی که در  دوره پهلوی نخست فرهنگستان زبان فارسی را بنیاد نهادند بسیاری این فرهنگستان را مسخره می کردند حتی پس از پیروزی انقلاب فرهنگستان  را بستند ولی  پس از مدتی روشن شد کار فرهنگستان درست بوده است
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:41  توسط بابك  | 

قاصدک

تصنیف زیبای «قاصدک» از ساخته‌های مشکاتیان بر روی شعر مهدی اخوان ثالث

"قاصد ک! هان چه خبر آوردی

از كجا وز كه خبر آوردی
خوش‌خبر باشی؛ امّا، امّا
گِرد ِ بام و در ِ من
بی‌ثمر می‌گردی.


انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری - باری
برو آن جا که بوَد چشمی و گوشی با کس،
برو آن جا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل ِ من همه کورند و کرند.


دست بردار ازین در وطن ِ خویش غریب.
قاصد ِ تجربه های ِ همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.


قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی ...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر ِ گرمی، جایی؟
در اجاقی -- طمع ِ شعله نمی بندم -- خُردک شرری هست هنوز؟


قاصدک!
ابرهای ِ همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.


تهران - شهریور
۱۳۳۸
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:18  توسط بابك  | 

آزادی

جان مایه ی ایران باستان که رگه های آن در شاهنامه پیداست و رستم نماد آن است آزادیست و فردوسی با زبان اسطوره درصدد آن است که به ایرانی پس از اسلام نشان دهد که شکوه و عزت ایرانی در آزادیست هنگامی که رستم به جنگ اسفندیار نماینده ی مذهب حاکم می رود در واقع فردوسی رستم نماد آزادی را در برابر نماینده ی مذهب حاکم می گذارد و  به ما می گوید آزادی یعنی رهایی از ایمانی که اراده ات را به بند بکشد ایمان به هر ایدئولوژی و مذهبی که می خواهد باشد
خطاب رستم به اسفندیار آنگاه که اسفندیار قصد بند نهادن بر دست رستم را دارد
سخن های نا خوش زمن دور دار                   به بد ها دل دیو رنجور دار
مگوی آنچه هرگز نگفتست کس                     به مردی مکن باد را در قفس
بزرگان به آتش نیابند راه                            زدریا  گذر نیست بی آشناه  
همان تابش مهر نتوان نهفت                         نه روبه توان کرد با شیر جفت
تو بر راه من بر ستیزه مریز                           که خود من یکی مایه ام در ستیز
ندیده است کسی بند بر پای من                  نه بگرفت پیل ژیان جای من
فردوسی در این چند بیت به خوبی نشان می دهد که چگونه اسفندیار نماد ایمان حکومتی در صدد بند نهادن بر پای نماد آزادگیست و آنگاه که انسان آزادی خود را از هر چه بند است دریابد به شکوه و سرافرازی خواهد رسید
و چه زیبا حافظ همه ی آن را در این بیت خلاصه کرده است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود                                    زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

-----------------------------------------------------------------------------

پس نوشت : زین پس تصمیم گرفته ام که یکشنبه وچهار شنبه  هر هفته به روز شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 16:41  توسط بابك  | 

مذهب حافظ

حافظ پیرو مذهب مذهب رندی بود
به گفته ی خویش پیرو و سر سپرده ی پیر مغان بود 
چهل سال پیش رفت که من  لاف می زنم                                کز بندگان پیر مغان کمترین منم
بیت زیر دلیل بر بی اعتقادی اوست :
من که شب ها ره تقوی زده ام با دف و چنگ                 این زمانه سر به ره آرم چه حکایت باشد
در شب قدر صبوحی کرده ام عیبم مکن                      سر خوش آمد یار و جامی بر  کنار طاق بود
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی                     وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی
در مجموع کفه ترازو به نفع اندیشه های غیر دینی اوست
حافظ در شعر خو هیچگاه دعوت به دین و دین داری نکرده است
حافظ در مقابل دین داران زمانه خود نوعی ترفند زده است
 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند              چون به خلوت می روند خود کار دیگر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی ومحتسب                چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
راستی این بیت حافظ در مورد کدوم شراب سخن می گه؟
دانی که چنگ و عود جه تقریر می کنند                     پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
این بیت هم برای من جالبه هر چی فکر کردم فقط یه معنی بیشتر نداره
شراب تلخ  می خواهم که مرد افکن بود زورش              که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

-----------------------------------------------------------------------------------------

پس نوشت :

بسیاری از دوستان تصور کرده اند که در این نوشته کوتاه کوشیده ام  حافظ این شاعر بزرگ میهن مان را بی دین جلوه دهم در حالی که حافظ به عنوان یک روشنفکر از خرافات دوری می کرد و هر جا که دستش می رسید به دکان داران دین می تاخت در مورد شراب نیز هیچگاه ایشان از بیان این واژه و واژه های دیگر هم معنای آن مانند باده و می یک معنای یگانه  را مد نظر نداشتند گاهی مانند دو بیت بالا هیچ معنایی به جز شراب نوشیدنی از آن نمی توان برداشت کرد و در برخی شعر هایش  فقط معنای عارفانه می دهد

در مورد مذهب ایشان به نظر من خدا پرست   بی میانجی بودند و  به گفته شاگردش به دست خشکه مقدسان دین فروش شهید شد  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:8  توسط بابك  | 

فرانسه ی خاورمیانه

مراد فرهادپور:
«جنبش سیاسیِ مردم ایران در منطقه‌ای رخ می‌دهد که مردمان‌اش از فقرای پاکستانی تا ثروتمندان اماراتی جملگی منفعل و غیرسیاسی‌اند، منطقه‌ای انباشته از قربانیان بی‌زبان که یگانه عوامل فعال آن عبارتند از دولت‌های مستبد و دست‌نشانده، قدرت‌های خارجیِ اشغال‌گر و مداخله‌جو و گروه‌ها و سازمان‌های تروریستیِ بنیادگرای مبتنی بر انواع هویت‌های مذهبی و قومی. با توجه به قیام‌های سیاسیِ پی در پیِ مردمان ایران می‌توان بی‌هیچ نشانی از ناسیونالیسم اعلام داشت که ایران به واقع فرانسۀ خاورمیانه است.»
*
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:7  توسط بابك  | 

پرسش زندگی

آیا شما می دانید که زنده هستید ؟خواهید گفت بلی! ولی از این جهت پاسخ مثبت می دهید که من شما را به خود آوردم و با این پرسش شما را وادار  نمودم که به فکر زندگی خود باشید و در یابید که زنده هستید .
تا ما درصدد تحقیق بر نیاییم و پزسش هایی از خود نکنیم در نخواهیم یافت که زنده هستیم .
فرق بین زندگی و مرگ جز این نیست که در حال زندگی انسان می داند که زنده است و پس از مرگ از زندگی خود بی خبر  می باشد.
این جمله ایست از موریس مترلینگ
جمله بالا چند درس دارد یک زندگی همیشه با سوال شروع می شود اگر ما در طول روز بتوانیم  پرسشی از خود بپرسیم یک قدم به جلو رفته ایم تا لحظه ای که ما در صد تحقیق بر نیا ییم زندگی معنا و مفهومی برای مانخواهد داشت ما دارای مغز خوآگاه و نا خود آگاه هستیم به اندیشه من هنگام مرگ این مغز خود آگاه ماست که می میرد و مغز ناخوآگاه ما به زندگی خود ادامه می دهد

---------------------------------------------------------------------

پس نوشت  : با احترامی که برای همه دوستانم قائلم این بار نتونستم به کسی خبر بدم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:25  توسط بابك  |