تبليغاتX
ميهن گرایان

ميهن گرایان

فرهنگي

اندکی شادی باید که جشن سده است

 

 

در تواریخ سیستان آمده است:

وقتی که سپاهیان «قُتیبه» (سردار عرب) سیستان را به خاک و خون کشیدند، مردی چنگ نواز، در کوی و برزنِ شهر - که غرق خون و آتش بود - از کشتارها و جنایات «قُتیبه» قصّه ها می گفت و اشک خونین از دیدگان آنانی که بازمانده بودند، جاری می ساخت و خود نیز، خون می گریست ... و آنگاه بر چنگ می نواخت و می خواند:


« با این همه غم
در خانه ی دل
اندکی شادی باید
که گاهِ نوروز است.»

جشن سده پیروز باد

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 14:40  توسط بابك  | 

روزی که امیرکبیر گریست




سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...
با ما همراه باشید

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند
روحش شاد یادش گرامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 8:15  توسط بابك  | 

گزارشی از یک تظاهرات

دیروز صدا و سیمای ایران گزارشی تکان دهنده از تظاهرکنندگان در انگلیس نشان داد که گروهی از انگلیسی های نوع دوست در اعتراض به کارخانه ی اسلحه سازی برایتون تظاهرات کردند و خبرنگار تلویزیون دولتی ایران با حضور در قلب تظاهرات و در میان تظاهرکنندگان با بهترین دوربین های خود
از رفتار خشونت آمیز پلیس انگلستان فیلمبرداری کرد و به وضوح نشان داد که ده هاها  نفر به پلیس حمله کرده بودند  و پلیس ضد شورش با خشونت هر چه بیشر از خود دفاع می کرد  و مردم تظاهر کننده هر کدام در حال چاق سلامتی با خبرنگاران کشور های مختلف بودند و حتی یکی از تظاهر کنندگان خراشی را که در اثر وحشی گری های پلیس  روی دستش ایجاد شده بود به دوربین  صدا و سیمای ایران نشان داد و و دوریبن نامبرده هم با بزرگ نمایی هر چه بیشتر آن را به نمایش گذاشت که بسیار رقت انگیز و دلخراش بود و در همین هنگام یکی از تظاهرکنندگان به سوی خبرنگار ایرانی دوید و فریاد زد که پلیس ها مرا  هل داد اند این ها فاشیست هستند .
در همین جا خشونت پلیس انگلیس را محکوم کرده و با مردم انگلیس جنایتکار ابراز همدردی می کنیم .
برای من جالب بود که این انگلسی ها چه اندازه سوسول و بچه ننه هستند که به این خراش های کوچک و هل دادن ها چنان اعتراض می کنند که گویا با خودروی نیروی انتظامی زیر شده اند یا این که تیر خورده اند  و شاید هم مورد تجاوز قرار گرفته اند . و در پایان هم نهایت تشکر را از صدا و سیمای ایران به خاطر پوشش وسیع این تظاهرات و ابراز هم دردی با مردم انگلستان را دارم در ضمن خبرنگار همیشه در صحنه ی صدا و سما را   که در کشور زیبای انگلستان آسایش خود را برای چند ساعت خراب کرد مورد ستایش قرار می دهم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 19:31  توسط بابك  | 

چکامه (( وطن )) شاهکاری از استاد بادکوبه ای

چکامه (( وطن )) شاهکاری از استاد بادکوبه ای     

شبي دل بود و دلدار خردمند
دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند
که با بانگ « بَنان » و نام ايـران
دو چشمم شد زشور عشق، گريان
چو دلبر شور و اشک شوق را ديد
به شيريني، زمن مستانه پرسيد
بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟
که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست
به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم
و در را جز به روي « عشق » بستيم
به يُـمـن عـشـق، دُ رّ نـاب سُـفـتيم
و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم
وطـن، يعني درختي ريشه در خاک
اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک 
 

وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است
که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است
وطـن، يعني نـژاد آريـايـي
نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي
وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش
به استقبال« نـوروزِ » فـره وش
وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد
کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد
وطـن، يعني « اوسـتـا » خواندن دل
بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل
وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون
ارس، زاينده رود و موج جيحون
وطـن، تير و کمان « آرش » ماست
سـيـاوش هاي غرق آتش ماست
وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست
کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت
وطـن، آواي « رخش » و بانگ شبديز
خروش « رسـتـم » و گلبانگ پـرويـز
وطـن، چنگ است بر چنگ نکيسا
سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا
وطـن، نقش و نگار تخت جمشيد
شـکـوه روزگـار تخت جمشيد
وطـن، منشور آزادي کـورش
شکوه جوشش خون سـيـاوش
وطـن، خرم زدين « بـابـک » پاک
که رنگين شد زخونش چهره ي خاک
وطـن، « يعقوب ليث » آرَد پديدار
و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار
وطـن، را لاله هاي سرنگون است
زِياد « آريوبرزن » به خون است
به يک روزش طلوع « مازيار » است
دگر روزش « ابو مسلم » به کار است
وطـن، يعني دو دست پينه بسته
به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه
وطـن، يعني هنر، يعني ظرافت
نـقـوش فـرش، در اوج لطافت
وطـن، يعني تفنگ بختياري
غـرور مـلـي و دشمن شـکاري
وطـن، يعني « بلوچ » با صلابت
دلـي عـاشـق، نگـاهي با مـهـابـت
وطـن، يعني خروش شروه خواني
زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني
وطـن، يعني بلنداي دماوند
زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند
وطـن، يعني « سهند » سرفرازي
چنان « ستارخان »اش پاکبازي
وطـن، يعني سخن، يعني خراسان
سـراي جاودان عشق و عرفان
وطـن، گل واژه هاي شعر خيام
پيام پر فروغ پـيـر بـسـطـام
وطـن، يعني « کمال الملک » و عطار
يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار
در اين ميهن دو سيمرغ است در سَير
يکي « شهنامه » ديگر، منطق الطير
يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند
يکي دل را به دلـبر مي رسـاند
وطـن، خون دل « عين القضات » است
نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است
خراسان است و نسل سربداران
زجان بگذشتگان در راه ايران
وطـن، يعني « شفا »، « قانون »، اشارات
خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات
نظامي خوش سرود آن پير کامل
« زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل »
وطـن، آواي جان شاعر ماست
صداي تار « باباطاهر » ماست
اگر چه قلب طـاهـر را شکستند
و دستش را به مکر و حيله بستند
ولي ماييم و شعر سبز دلدار
دو بيت طاهر و هيهات بسيار
وطـن، يعني « تو » و گنجينه راز
تَـفَاُل از لـسـان الغيب شيراز
وطـن، دارد سرود « مثنوي » را
زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را
تو داني « مولوي » از عشق لبريز
نشد جز با نگاه شمس تبريز
مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است
همان نقشي که در « نقش جهان » است
وطـن، يعني سـرود مـهـرباني
وطـن، يعني درفش کاوياني
زعطر خاک ميهن گر شوي مست
کوير لوت ايران هم عزيز است
وطـن، « دارالفنون »، ميرزاتقي خان
شـهـيـد سـرفـراز فـيـن کـاشـان
وطـن، يعني « بهارستان »، مصدق
حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق
زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد
بهار ، آن يار مهر آيين، بخيزد
که از جان ناله با مرغ سحر کرد
دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد
وطـن، يعني صداي شعر « نيما
طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا
وطـن، يعني « خزر »، « صياد »، جنگل
« خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »
وطـن، يعني « ديار عشق» و اميد
ديار ماندگار نـسـل خـورشـيـد
کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان
بيــا بـا مـا بـگـو پـايـنـده ايـران
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 14:5  توسط بابك  | 

بپذیریم

بياييد اختلاف هاي عقيده و سليقه را بپذيريم و بپذيريم كه براي هميشه زنده نخواهيم بود و نمي توانيم براي هميشه بر اريكه ي خويش حكومت كنيم و بپذيريم كه مرگ هميشه براي همسايه نيست .
بپذيريم كه پيشرفت ما در گرو  احترام به مخالف خويش است  و هنگامي شدني است كه در فضايي آزاد و امن با مخالف خود درگير گفت و گو شويم و انديشه هاي خود را در محك آزمايش بگذاريم.
بايد بپذيريم كه ايستادن بر ستون فريب و نيرنگ و توهم همچون ساختن خانه بر روي آب است  و اميد بستن به سراب است .

و بپذيريم كه از نظر حقوق انساني همه انسان ها برابر هستندو اگر امروز بر مسندي تكيه زده ايم فراموش نكنيم كه قدرت براي هيچ كس هميشگي نبوده است .
بياييد هر گاه از ما تعريف و تمجيد كردند فورا به خود شك كنيم . سرانجام اين توهم خودستايي و خودپرستي به پايان خواهد رسيد بياييد بپذيريم كه هيچ كدام از ما معصوم نيستيم و بپذيريم
قدرت سرچشمه ي فساد و تباهي است  و تباهي هميشه از اوج قدرت به صورت ناپيدا و ذره ذره آغاز مي شود .
و بياييد براي يك بار هم كه شده از تاريخ پند بگيريم و بدانيم كه توهم خود بزرگ بيني سرانجامي جز سقوط و خرد شدن ندارد .

و بدانيم كه سخناني امروز مي گويم هميشه ي تاريخ به همه خودكامگان گفته شده است و جالب آن كه هيچ كدام نپذيرفتند.
و در پايان به ياد داشته باشيم كه همه ي فرهيختگان بارها گوشزد كرده اند كه دنيا جايگاه كنش و واكنش است و به زودي نتيجه ي همه كردار هاي خود را خواهيم ديد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:22  توسط بابك  | 

خانه


خانه ابری بود روزی

خانه خونین است اینک

پشت ظلمت

وز پی خون

صبح سیمین است اینک

                                                سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 14:19  توسط بابك  | 

پهلوان

پهلوان واژه اي برگرفته از دوران بسيار كهن ايران است . كهن ترين پهلوانان به دوره ي اشكانيان و هخامنشيان بازمي گردد . پارت ها خود را پهلوي يا پهلوان مي ناميدند
در شاه نامه فردوسي پهلوان از درون مردم برمي خيزد و داراي ويژگي هاي جوانمردانه اي است . در شاهنامه نام پهلوانان بسياري برده شده است كه گل سرسبدشان رستم مي باشد كه هر كدام
در عين آزادگي و استقلال فردي كه از شاه و حكومت دارند هرگاه جان شاه و يكپارچگي ايران به خطر مي افتد همه نيروي خود را براي پاسداري
از كشو.ر و پاسباني از مردم به خطر مي انداخته اند .
همين پهلوانان هستند كه با روحيه ي شاد و سرفرازانه و رادمنشانه ي خود هميشه مورد ستايش مردم بوده اند . پهلوانان هيچگاه مامور معذور نبوده اند
و هيچگاه در برابر مردم قرار نمي گرفته اند . پهلوان راستكردار و درستكار بوده است و به همين سبب است كه فردوسي مي گويد :
ز نيرو بود مرد را  راستي                                      ز سستي كژي زايد و كاستي
پهلوان وارون شواليه سرباز زر خريد چشم و گوش بسته ي شاه نبود بلكه براي خود مرامي داشت . در دوره ي ساساني كوشش مي شود تا
پهلوانان تبديل به شواليه شوند .
پس از  فروپاشي ساسانيان پهلوانان سعي در بازسازي خود دارند ولي از آن جا كه عرب ها از نيرو گرفتن دوباره ي ايرانيان سخت در هراس بودند اجازه ي تشكيل نيروي نظامي مستقل را هيچ گاه به ايرانيان نمي دادند به همين دليل دلاوران
براي آمادگي و جنگ  با دشمن  ميهن  به زورخانه ها پناه مي بردند . زورخانه در مكان هايي شبيه زيرزمين به نام گود ايجاد مي شده است و دليل آن هم پنهاني بودن اين تمرين ها بوده است كه پهلوانان در آن جا به نرمش و تمرين هاي نظامي مي پردختند .
هر كدام از ابزار هايي كه در زورخانه به كار مي رفت نشانه ي يكي از ابزارهاي جنگي در ميدان  رزم بوده است مانند ميل كه نشانه ي گرز بود و كباده
كه نشانه ي كمان بود و بسياري از ابزارهاي ديگر كه در گود زورخانه به كار مي رفت  در واقع جوانان اين مرز وبوم  را براي رويارويي با دشمني كه خاك ما را تصرف كرده بود آماده مي كرد . به واسطه ي ويژگي هايي كه پهلوانان از گذشته هاي دور داشتند داراي جايگاه ويژه اي در دل و جان مردم بودند  به همين دليل است كه از واژه ي پهلوان ياد نيكي در حافظه و خاطره ي مردم مانده است  و به هر كسي به  راحتي پهلوان نمي گويند.
جاي بسي اندوه است كه اين سرزمين پهلوان خيز و پهلوان پرور بسيار سفله پرورشده است . پس از جهان پهلوان غلامرضا تختي تا كنون اين مردم كسي را شايسته اين فرنام ندانسته اند.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:11  توسط بابك  | 

این جا ایران است


این را می گویم چون هر روز سرزمینم را با سرزمین دیگری مقایسه می کنند . این را می گویم چون هر روز مردمم را با مردم دیگری مقایسه می کنند .
سرزمین من وارون سرزمین هایی همچون مصر و سوریه  آسیای صغیر و بسیاری از سرزمین های دیگر پس از هجوم مهاجمان هویت خود را از دست نداد .
هیچ گاه زبان خود را فراموش نکرد و مردم من براستی ققنوس هستند چون هر بار پس از سوختن دوباره از خاکستر خود برخاستند
این جا میهن من ایران است این جا عشق رمز پرستش است و پرستش ویژه ی خداست و خدا رازگان خود است
و خدا هیچ گاه جایش را با هیچ معبود دیگری عوض نکرده است .
این جا سرزمین شعر و شراب است  و شعر فرهنگ مردمم را در خود پیچیده است و تو از هر جا که آمده ای و در این خاک جای گزیده ای بدان و
آگاه باش که نمی توانی خاکم را با خود ببری .
این جا ایران است  و گیتی هیچ گاه دلاوری ها و رشادت جوانانم را فراوش نخواهد کرد چون من جانان را می پرستم من مهر ویزدان را می پرستم  ومن اهورایی که می گفت دانای بی همتاست
پرستیدم و من هنوز خدایی که می گوید اصل و اساس و  زهدان  هستیست را می پرستم و پرستش از نظر من عشق ورزی و یگانگی با خداست .
عرب کتاب هایم را سوزاند و غرورم را ذره ذره پوساند و کشورم را به غنیمت برد و بر زبانم مهر گنگی زد
ولی من باز ایستادم نام میهنم را به گور فراموشی سپرد و من باز پس گرفتمش .
مغول و تتار خاکم را سوزاند آن گاه از خاکسترم برخاستم این جا ایران است و من ایرانیم.
به دشمنم بگویید در سرزمین من جز تخم نابودی خویش چیزی نمی یابد .
لبخند سرخ فام سپیده در هنگام برآمدن خورشید نوید جوشش زندگی در ذره ذره ی هستی است . همه ی زندگی پیشکشی است برای تو چون
تو آن را فهمیده ای و بدان که لاشخوران با هر کشتاری بخشی از وجود خود را می کشند و گامی به سوی نابودی نزدیکتر
می شوند .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 18:25  توسط بابك  | 

نان به نرخ روز خوردن

این روز ها سخن بر این است که نان را باید به نرخ روز خورد این هم ضرب المثل شگفتیست هر چه به آن می اندیشم سر در نمی آورم که نرخ نان در روز چه تفاوتی با نرخ نان در شب دارد البته نرخ شب و روز یکیست تنها فرقی که هست نرخ دیروز با امروز است که ان هم با تلاش های بی دریغ مسئولین اجرایی این مرز و بوم و به کوری چشم بیگانگان توفیری ندارد .
16 آذر ماه روز دانشجویان عزیز در پیش  است  و این بندگان خدا از روی جوانی به هیچ وجه راه و رسم
نان خواری بر وزن زمین خواری و همچنین بر سبک جان خواری و هزار جور خوردن دیگر را نمی دانند و نمی دانند که این پدر و مادر های نازنین برای بالیدنشان چه خون دل هایی خورده اند و چه نان های گران بهایی داده اند تا این عزیزان نوش جان کنند آن هم به نرخ دیروز !
این عزیزان نان ارزان خورده به راحتی با حاضر شدن و راهپیمایی و باتوم خوردن همه ی نان های خورده را هدر می دهند.
نمی دانم چرا هرکار پلیدی در این سرزمین با خوردن انجام می شود همچون زمین خوردن رشوه خوردن و نان به نرخ روز خوردن و باتوم خوردن البته اشتباه نشود رای دیگران را خوردن پیامد های بسیار نیکی دارد و با حق دیگری را خوردن بسیار تفاوت دارد
البته نان نمادی از هزار جور خوردنی که من فکر می کنم اینجا خوردنی های پلید است و به قولی نا خوردنی مقصود بوده است
و نرخ روز هم  منظور بهای نان نیست بلکه هزا روش پلشت نان خواری است از جمله دوز و کلک و چابلوسی و ناحق خوری است که همیشه در حکومت های استبدادی رواج دارد .
در واقع این ضرب المثل می گوید که حق دیگران را باید با استفاده از روش های جدید و مدرن خورد و 
دیگر قرن بیست و یکم است بخواهی به روش های قدیمی دزدی کنی حسابت با کرام الکاتبین است دستت را می برند
از قضا کسان هم که خود را در مقابل جنبش سبز قرار می دهند و ماندن در خانه را به جای در کنار سبز اندیشان بودن ترجیح می دهند همین ضرب المثل را تکرار می کنند که نان
را باید به نرخ روز خورد.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 19:38  توسط بابك  | 

فرمان ِ حقوق بشر كورش بزرگ




اكنون پيام من، كورش، فرمانرواي ايران، بابل و كشورهاي چهار سوي جهان اين است:


* بر مردمان ِ هيچ كشوري كه مرا نخواهند، فرمان نخواهم راند و با مردمي كه فرمانروايي ي مرا نپذيرند، نخواهم جنگيد.
* من يوغ ِ برده داري ي ِ مردم ِ بابل را برداشتم تا نمايندگان و كارگزاران ِ من از خريد و فروش ِ زنان و مردان در قلمرو ِ خود جلوگيري كنند تا اين كردارهاي ناپسند، از سراسر ِ جهان بر افتد.
* به فرمان ِ من، از امروز مردمان در گزينش ِ دين ِ خود آزادند و آزاد هستند تا به زبان ِ خود سخن بگويند و در هر جاي ِ سرزمينشان به كار پردازند.
* به فرمان ِ من در شهرها جارزدند تا مردم را از آزادي ي گزينش ِ دين، آزادي ي ِ گزينش زبان و آزادي ي گزينش ِ كار آگاه كنند.
آزادي ي گزينش ِ دين، آزادي ي ِ گزينش ِ زبان، آزادي ي ِ گزينش ِ كار!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:5  توسط بابك  |